او به خاطر نمی آورد که ما از هم پاشیدیم

[ad_1]

من قبلاً از دوست پسر سابقم پیام هایی از این قبیل دریافت می کردم: “آیا در مورد فلامینگو شوخی داشتیم؟” و: “چگونه جای زخم را در دست خود گرفتم؟”

آنها دعوت نامه سفر به خط حافظه نبودند. از او می پرسید زیرا یادش نمی آمد.

ما فلامینگو را به خاطر زرق و برق آنها دوست داشتیم. ” “جای زخم مربوط به زمانی است که شما چاقوی جراحی را در آتلیه خود انداخته اید.”

من فقط دوست دختر سابق او نبودم. من تنها مخزن خاطرات مشترکمان شده بودم.

من سم را در لندن از 20 سالگی و من 24 ساله ملاقات کردم. بعد از سه سال احساس کردم که دور می شود. ما به میخانه رفتیم ، یک بطری پچکو سفارش دادیم و وقتمان را با هم تست دادیم. ما می دانستیم که وقتی بطری تمام شد ، خداحافظی می کنیم. وقتی به آخرین قطره رسیدیم گریه کردیم.

وی گفت: “هر آنچه در مورد خودم می دانم از طریق شما حاصل شده است.” “من نمی دانم که من بدون تو کیستم.”

من گفتم: “احتمالاً به همین دلیل است که باید جدا شویم.” “بنابراین شما می توانید آن را کشف کنید.”

شش ماه بعد ، سام از من خواست قهوه بخورم. گفتیم دلمان برای هم تنگ شده است. ممکن بود معنایی نداشته باشد ، اما هرگز نمی دانم ، زیرا چند روز بعد یکی از دوستان زنگ زد و گفت که سام تصادف کرده است.

پس از یک مهمانی شبانه ، او 25 فوت از یک درخت افتاده بود و روی بتن نشست. پزشکان برای جلوگیری از تورم مغز در خونریزی ، کما ایجاد کردند.

من و او در اولین قرارمان با هم از یک درخت بالا رفته بودیم. او چکمه های چلسی را پوشیده بود و من هم در مینی لباس کوتاه ، اما مهم نبود. درخت نوردی بخشی از بازیگوشی بود که من در مورد او دوست داشتم. حالا ممکن است دیگر هرگز از درخت بالا نرود. ممکن است هرگز بیدار نشود.

من پلک های بسته اش را می بوسیدم و می گفتم ، “من عاشق مغز زیبای تو هستم”. من او را در مراقبت های ویژه تصور می کردم ، همان مغز متورم است ، شاید قابل ترمیم نیست. من نمی توانستم سریع به بیمارستان بروم زیرا من فقط یک سابق بودم و با خانواده او ارتباط نزدیک نداشتم. فقط می توانم پیام های پشتیبانی را ارسال کنم و منتظر بمانم.

یک هفته بعد ، خواهرش تماس گرفت تا به من بگوید پزشکان او را به آنجا آورده اند. “او از تو خواستگاری کرد ،” گفت ، “من فکر کردم شما از هم جدا شده اید؟”

وقتی رسیدم سام در رختخواب نشسته بود. سعی کردم فراتر از بانداژها و لوله ها ، فلزات استخوان های او را بپیوندد. لبخند می زد.

دست به دست هم دادیم. برای لحظه ای فکر کردم ممکن است مشکلی نداشته باشد. سپس زمزمه کرد ، “نمی دانم چرا اینجا هستم؟”

من گفتم: “تو تصادف کردی ، اما الان تو امن هستی.”

پنج دقیقه بعد ، او دوباره پرسید.

ضربه سر باعث از دست دادن حافظه کوتاه مدت شده بود ، به اندازه کافی قابل توجه است که چندین بار سام سعی داشت با گیجی از رختخواب بلند شود و زمین بخورد. ذهن او هر چند دقیقه یکبار شروع به کار می کند ، و باعث ایجاد جنجالی از کلیدوسکوپی می شود. او همچنان در عدم انسجام خود سخنور و جذاب بود ، گویی که سعی داشت راه خود را از ورطه فراموشی صحبت کند. او به سلامتی هر پرستار سلامتی کرد انگار که برای چای به ملاقاتش آمده اند.

خیلی زود فهمیدم که این فقط خاطره کوتاه مدت او نیست. او نمی دانست که قصد دارد برنامه تحصیلات تکمیلی را در Central Saint Martins شروع کند یا اینکه در یک انبار فرسوده در Whitechapel با یک خرگوش خانگی زندگی می کند. کودکی او دست نخورده بود ، اما چند سال گذشته – دامنه کل روابط ما – از بین رفته بود.

او می دانست من کی هستم اما به خاطر نمی آورد که من چه کار کرده ام و یا چگونه با هم ملاقات کرده ایم. او نمی توانست به خاطر بیاورد ، مثلاً اولین تاریخ درخت نوردی ، یا اینکه چگونه صبح روز بعد او برای خرید صبحانه ما رفت و با سه جعبه کیک از یک شیرینی پزی فرانسوی برگشت و ما پفک های خامه ای توت فرنگی را برهنه در رختخواب خوردیم دستان برهنه ما

او نمی توانست قدم زدن ما در بهترین روزهای یکشنبه در Brick Lane یا رقصیدن در زمینی با دوستانمان را به یاد بیاورد. او نمی توانست لذت را به یاد بیاورد. و اگر او نمی توانست شادی را به یاد بیاورد ، ممکن است هرگز اتفاق نیفتاده باشد.

جدا شدن از کسی به معنای از دست دادن آینده تصوری است که با هم خلق خواهید کرد ، اما همیشه در چشم انداز گذشته جمعی خود مشترک هستید. اگر سام نمی توانست به خاطر بیاورد ، من در آن منظره تنها می مانم.

من اولین بازدید را لرزاندم.

دکتر وی گفت که ما فرصت بازسازی خاطرات او را داشتیم و هرچه بیشتر بتوانیم به او کمک کنیم تا خسارات دائمی کمتری را به یاد بیاورد. بیشتر هفته ها بازدید می کردم. نزدیکترین دوستانش نیز همینطور.

همانطور که سام برای بهبودی خود تلاش می کرد ، من با نمایش اسلایدها روبرو شدم. سام در اولین سفر با هم در منجنیق پاریس. سام با شمشیر مجسمه قرن هجدهم که من برای تولد 21 سالگی اش به او هدیه دادم. من عکس های دوستان مشترکمان را به او نشان دادم. سام با خوشحالی گریه کرد ، گویی که سوئیچ مغز او سوسو زده است و اجازه می دهد نور از آن داخل شود.

خیلی زود فهمیدم که او همانقدر که اوقات مشترک ما را به خاطر نمی آورد ، به یاد نمی آورد که از هم جدا شده ایم. برای سام ، من هنوز دوست دختر او بودم. در ملاقات های بعدی ، من قصد داشتم حقیقت را به او بگویم و بعد این کار را نکردم. حافظه کوتاه مدت او تکه تکه باقی ماند ، که من آن را بهانه کردم. و من از ساعتهای مشترکمان لذت می بردم و خاطرات لذت بخشی را برایم تعریف می کردم که پس از جدایی بسیار دردناک بود.

من هم سعی می کردم مراقب باشم. من نمی خواستم که روایت من از داستان ما در خاطرات رو به رشد او تأثیر بگذارد. بخشی از لذت – و تعارض – در یادآوری جمعی ، اختلافات اجتناب ناپذیر است. من مشتاق آن اختلافات بودم. من می خواستم که روایتی از داستان ما مستقل از نظر من وجود داشته باشد ، اما کارهای اندکی می توانستم انجام دهم تا جلوی این را بگیرم که گزارش گذشته ما باعث آلودگی خود او شود.

سام به عنوان یک دانشجو در رشته علوم اعصاب تحصیل کرد. در ذهن مناسب او ، آنچه را که برای او اتفاق می افتد ، جذاب می داند. مغز او مشغول اتصال شبکه های عصبی خود به یکدیگر بود ، و باعث ایجاد الگوهای فعالیت سیناپسی که یک حافظه را می سازند ، و با این کار آرام آرام احساس خود را بازیابی می کند. خاطرات ما باعث می شود که باشیم. آنها نه تنها بین گذشته و حال ما بلکه بین ما و افرادی که دوستشان داریم بافت پیوندی هستند.

حدود یک ماه پس از بهبودی ، سام گفت که می خواهد صحبت کند. او از دوستی پرسیده بود که چرا من بیشتر اوقات نمی کنم و این دوست گفته بود که ما دیگر با هم نیستیم.

سام از من پرسید چه اتفاقی افتاده است.

گفتم: “تو عاشق من شدی”

“چرا؟”

من نمی دانستم این نکته در داستان ما بود که تجربه او از تجربه من منشعب شد. من گفتم: “شما آماده حرکت بودید.”

وی گفت: “احساس می كنم كه باید احساسات تجزیه و فروپاشی را دوباره تجربه كنم.”

با دوچرخه سواری در خانه ، فهمیدم که من هم چنین کرده ام. در روند گفتن قصه های سام درباره گذشته ما ، داستان جدیدی خلق کرده بودم و با جمع شدن دوباره ما به پایان رسید. من به خودم اجازه داده ام که درباره آن پایان هالیوود خیال پردازی کنم بدون اینکه متوقف شوم آیا این چیزی است که هر یک از ما می خواهیم.

پس از پنج ماه ، سام ترخیص شد. او اندکی لنگ و جعبه ابزار فلزی در استخوانهای خود داشت ، اما با مغز زیبا و سالم خود به تنهایی بیرون رفت.

ما بعد از آن مکالمه در مورد رابطه خود صحبت نکرده بودیم ، اما او دوباره به یک قسمت مهم از زندگی من تبدیل شده بود. یک شب ، تنها چند هفته پس از آزادی ، در یک مهمانی بودم که یکی از دوستانم گفت: “اکنون که سام دوست دختر جدیدی دارد ، باید واقعاً سخت باشد.” با گریه رفتم.

به من پیام داد تا به او بگویم نمی خواهم مدتی او را ببینم. من توضیحی ندادم.

او گفت: “من می فهمم.”

او برای آخرین روز تولد من یک جفت دستکش قرمز به من داده بود ، هدیه ای که من آن را به عنوان نشانه محبت او کاهش داده بودم. هدایای قبلی شامل شنل دست دوز و نقاشی بود که وی هفته ها برای تکمیل آن صرف کرده بود.

به ساحل رفتم ، دستکش های قرمز را پر از سنگ کردم و آنها را به دریا پرتاب کردم. دیگه تموم شد

چند ماه بعد ، سام از من خواست که ملاقات کنم. در یک کافه سوهو که قبلاً به آنجا رفته بودیم ، او گفت که متاسف است و می خواهد بدانم که من برای او چقدر مهم هستم. پرسیدم آیا کافه را به خاطر می آورد؟ او گفت من او را به آنجا رسانده ام و ما پنج کیک مختلف بین خود سفارش داده بودیم.

لبخند زدم و خیالم راحت شد. فهمیدم که آن ماه ها را برای نجات رابطه مان به دیدار او نرفته بودم ، واقعاً ، هرچقدر هم که پایان بندی عاشقانه به نظر می رسید. من می خواستم خاطرات او را از رابطه ما ذخیره کنم. بدون شریک زندگی جمعی ، این خاطرات کمتر واقعی شدند.

ما خودمان را از طریق روابط اولیه زندگی خود ایجاد می کنیم ، همانطور که سام هنگام جدا شدن از زندگی گفته بود. و من می خواستم بخشی از داستان سام باشم. لازم بود بدانم که او شادی را به یاد می آورد. و او این کار را کرد.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>