سال دوم دانش آموز سال 2020: دانشجویان با بیماری همه گیر ویروس کرونا مبارزه می کنند


قبل از همه گیری ، او می گفت که او بچه ای بود که برای بورس تحصیلی در جاده ها ، حتی حتی در کالج مانند Northwester ، جایی که پدرش قبل از انتقال به مدرسه برای مدت کوتاهی تحصیل کرده بود ، در مسیر تحصیل بود. هنگامی که در کلاس هفتم با موزیکال “همیلتون” وسواس پیدا کرد ، پیش رفت و مقالات فدرالیست را خواند تا ببیند چه چیزی برای گفتن دارد. وی در محصولی در مدرسه در نقش مکبث بازی کرد و آنقدر آن را پسندید که نمایش های دیگر شکسپیر را برای سرگرمی خواند. او هرگز نمی خواست مغرور به نظر برسد ، اما در گذشته ، او می گفت که مدرسه به راحتی آمد. در همان زمان ، او گاهی اوقات همه آن را طاقت فرسا می دانست. هنگامی که یک نوجوان سیاه پوست در حال نزدیک شدن به شش پا بود ، او کاملاً از چگونگی انتظارات مادرش آگاه بود – یک مدیر مدرسه با درجه دکترا. – برخلاف انتظارات بقیه جهان فرار کرد. وی گفت: “برای اینکه ثابت کنم این کلیشه ها نادرست هستند ، چیزهای زیادی از من می گیرد.”

و سپس در بهار سال گذشته ، هنگامی که مدرسه درهای خود را بست ، او خود را تنها با افکاری که منتظر بودند ، یافت ، معلوم شد ، فقط برای چنین فرصتی – برای مقدار زیادی از زمان و مکان این افکار جدید سرازیر شد و جای کمی برای نگرانی درباره انگیزه اتللو یا موضوع فرعی در فرانسه باقی گذاشت. بیشتر و بیشتر ، هنگامی که او در اتاق خود تنها بود ، تنها یک صدا وجود داشت ، و این صدا به چارلز می گفت که محکوم به شکست است هرچقدر هم که شروع کارش امیدوار کننده باشد ، مطمئناً آنچه را که او به عنوان اسلاید نزولی پدرش تصور می کند ، دنبال خواهد کرد. . سرنوشت او شکست بود.

در اولین روزهای سال تحصیلی ، لپ تاپ چارلز در حین بزرگنمایی مدام خراب می شد ، که احساس می کرد استعاره ای است که کل سال به همراه خواهد داشت: یک خرابکاری بزرگ ، یک قطع ارتباط ، یک سردرد تکنولوژیکی که خودش به خاطر آن رها شد حل. در هفته های بعد ، روزها خالی و طولانی به نظر می رسید. هرچه وقت آن صدا بیشتر می شد ، بلندتر می شد و بیرون آمدن از زیر آن سخت تر می شد. از آنجا که او تمام کارهای خود را در اتاق خواب خود انجام می داد ، اگر می توانست به کلاس اول خود برسد ، خوابیدن پس از کلاس اول آسان بود. وی گفت ، “پس از خواب که بیدار شدم ، می توانم الف) بلند شوم و آنچه را که باید انجام دهم انجام دهم ،” وی گفت ، “در تلاش برای گرفتن برنامه معمول خود” ، یا ب) نگاه به زمان ، از خودم ناامید شده و به عقب برگردم بستر.” در طول یادگیری از راه دور ، حضور در نمره نهایی دانش آموز تأثیر نداشت. چارلز فقط کلاس را رها نمی کرد – او به سختی مشغول انجام کارهایی می شد. و ناگهان ، او در آنجا بود ، دیگر بچه ای بود که A گرفت ، بلکه در حال حاضر کودکی بود که این اوایل ترم را دمیده بود.

صدایی که در سر داشت او را خسته کرد ، بنابراین چارلز حتی در طول روز بیشتر خوابید. گاهی صدا او را ترساند. قلب او شروع به تپیدن می کند و احساس غرق در احساس بحران قریب الوقوع می کند: همه چیز تمام شد و هیچ کاری از عهده این کار برنمی آمد. خیلی دیر بود.

چگونه EK احتمالاً قصد داشت او را از حفره ای که در آن بود خارج کند؟ او هیچ حسی از میزان گسترده بودن آن در حال حاضر نداشت. حتی هنوز ، در اوایل ماه اکتبر ، او تصمیم گرفت بعد از کلاس ، در Zoom ، وقتی او پیشنهاد کمک به هر دانش آموز را که عقب افتاده بود ، بماند. حداقل می توانست به مادرش بگوید که تلاشی کرده است. او ماند و سارا ، همکلاسی ای که همه دوستش داشتند ، همین طور. او تشویق کرد و او فوتبال JV بازی کرد ، اما آنها در همان محافل حرکت نکردند. او واقعاً خندان بود – او فکر می کرد او یکی از آن آدمهای خوشبخت در همه زمان ها است.

وقتی سارا ماند بعد از کلاس برای شرکت در آن جلسه کمک اضافی با خانم EK در اوایل ماه اکتبر ، او از دیدن چارلز که آنجا نیز بود متعجب شد. چارلز ، او قبلاً هم جمع كرده بود ، باهوش بود. او اغلب برای هر آنچه خانم EK می پرسید پاسخی داشت. در حقیقت ، دانشجویان به سرعت به او اعتماد کرده بودند تا همه آنها را از سکوتهایی که در کلاسهای آنلاین آنها اغلب در هوا آویزان بود نجات دهند. همان روز که آنها با یکدیگر و خانم EK صحبت می کردند ، چارلز و سارا به سرعت نقاط مشترک را پیدا کردند و مشکلات مشترک خود را تشخیص دادند: عدم انگیزه ، تنهایی ، احساس ناامیدی. چارلز پیشنهاد کرد که شاید سارا به کمک احتیاج داشته باشد ، سارا گفت: شما چطور؟

در طی آن مکالمه ، سارا اولین دروغی را بیان کرد که طی ماههای آینده به معلمانش ، مادرش و خودش می گفت. خوب، او می گفت ، من آماده برگرداندن برگ جدید هستم. حالا من واقعاً قصد دارم خودم را اعمال کنم. اما او هنوز به ندرت به کلاس راه می یافت. اگر لپ تاپ او در وسط یک بزرگنمایی مرد ، او تصمیم گرفت که این راه خدا باشد که به او بگوید برای روز کافی کار کرده است. حدود شش هفته از مدرسه می گذرد ، مادرش ، سلامتی اش هنوز متزلزل و ذهنش هنوز هم مه آلود است ، به ارزیابی آکادمیک موقت که در صندوق ایمیل او قرار داشت نگاه کرد و گفت: “همه این NHI ها به چه معناست؟” سارا گفت: “متعجب ، من نمی دانم” ، گویی که سعی در رمزگشایی از یکی از اسرار بزرگ دیوان سالاری دوران خود دارد ، در حالی که او می دانست دقیقاً برای چه چیزی ایستاده است: تحویل داده نشده است. او به ایمیل های معلمان عادت کرد جمع شدن “فقط اطمینان حاصل کنید که دیدید. … “” یادآوری مقاله شما. … “همه از او چیزی می خواستند. اوه ، اوه ، اوه. او قصد داشت به آنها بازگردد – سرانجام.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>