نظر | من می دانم چرا اینجا روی زمین هستم

[ad_1]

پدر من سی و پنج سال پیش در 30 مارس به دلیل ملانوم درگذشت. یکشنبه عید پاک بود.

در ساعت مرگ او ، سمفونی نهم بتهوون در WFLN ، در فیلی بازی می کرد. این همیشه قطعه موسیقی مورد علاقه او بوده است. صدای زنگ های کلیسا را ​​از کلیسای پروتستان در خیابان شنیدم – سنت جان ، در دوون ، پنسیلوانیا. من در آنجا کنار بدن پدرم ایستادم ، گوش می دادم ، زنگ ها را بر روی موسیقی خفه شده سمفونی صدا می داد.

سالها قبل ، وقتی من در دانشگاه بودم ، مادرم عید پاک برای من یک سنبل می فرستاد. قبل از رفتن به کلیسای یادبود وسلیان ، که گاهی اوقات آنقدر آویزان بر روی ایستاده مستقیم ایستاده بودم ، خود یک معجزه عید پاک بود ، از اتاق خوابگاهم می لرزیدم و گل را می دیدم که در سالن روی زمین نشسته است. یکشنبه ، روحانی دانشگاه فقط نگاه همه ما را جلب کرد و با خوشحالی گفت: “او اینجا نیست!”

او متی 28: 6 را نقل می کرد ، آیه ای که فرشته با مریم مگدالنانی داغدار صحبت می کند: “نترس ، زیرا من می دانم که تو به دنبال عیسی هستی که مصلوب شد. او اینجا نیست. درست همانطور که خودش قیام کرده است. بیا ، مکانی را که او دراز کشیده است ، ببین. “

من بزرگ شده بودم و مشغول تمرین یک لشکر عجیب از بی دینی ، ایمان لوتری مادرم و کاتولیک مذهبی بودم که پدرم در نوجوانی رها کرده بود. سپس ، در 20 سالگی ، شروع به رفتن به جلسات Quaker کردم. یک روز عید پاک یک پیرمرد برخاست و گفت: «این روز یعنی چه؟ آیا مسیح واقعاً از مردگان زنده شد؟ ” لبخند زد و شانه بالا انداخت.

“ما آنجا نبودیم ، پس چه کسی می داند؟ تمام آنچه که ما واقعاً از خدا می دانیم همان چیزی است که می توانیم در چشم همنوعانمان ببینیم. اما امروز روزی است که فکر می کنیم ، “آیا خوب نبود که واقعیت داشته باشد؟” “

آن تعبیر بسیار خاص از عید پاک در من باقی ماند. از آن زمان ، سعی کردم بارها و بارها ، در جستجوی خدا در چشم همنوعانم باشم. آیا خوب نیست که داستان رستاخیز واقعیت داشته باشد؟ می توانست

اما بسیاری از اوقات ، وقتی به چشمان غریبه ها نگاه می کنم ، به جای خدا فقط ترس و خشم را می بینم.

البته این همه چیزی نیست که من در آنجا می بینم. اخیراً موارد دیگری را نیز می بینم – نشانه های آرزو ، نشانه های امید. پس از یک سال مرگ و ناامیدی در سراسر جهان ، ممکن است سرانجام چیز جدیدی آغاز شود. مانند آهنگی که Dorothy و شرکت به دروازه های شهر زمرد راه می یابد: شما از جنگل بیرون هستید ، از تاریکی بیرون هستید ، از شب بیرون هستید. قدم به خورشید ، قدم به نور.

عنوان این آهنگ که اخیراً یاد گرفتم “Optimistic Voices” است.

عید پاک درباره تولد دوباره است: زندگی از مرگ ، بهار از زمستان ، امید از ناامیدی. من در مورد بسیاری از کتاب مقدس مطمئن نیستم و شک دارم. من خودم را مسیحی می نامم ، اما اکنون نیز نمی توانم صادقانه به شما بگویم که آیا من فکر می کنم مرد واقعی به نام عیسی زنده شده است. قسمت های خاصی از داستان به صورت طرح و نقاشی احساس می شوند.

اما ایمان من کمتر از قدرت عشق در این مورد است: مانند عشقی که مادرم به من داشت ، زمانی که از خانه دور بودم برای من یک سنبل می فرستاد. مثل عشقی که پدرم به بتهوون و مادر و خواهرم و من داشت. مثل عشقی که همه ما می توانستیم به هم داشته باشیم اگر فقط ترس کمتری داشته باشیم.

بیست سال به یک روز پس از فوت پدرم ، من در بالای یک آتشفشان در جزیره ایستر نشسته بودم ، دورترین جزیره مسکونی در جهان. من به آنجا اعزام شده ام تا داستانی درمورد راهی که گردشگری در حال تبدیل جزیره است ، مکانی معروف به دلیل موهایش ، سرهای سنگی برجسته از سنگ های آتشفشانی. صبح آخرین روز حضورم در جزیره ، ترتیب این را دادم که به معادن محل تراشیده شدن سرها منتقل شوم تا در لحظه طلوع آفتاب در حاشیه آتشفشان قرار بگیرم.

به نوعی فراموش کرده بودم که سالگرد درگذشت پدرم است. همانطور که از طریق مه غلیظی کنار آتشفشان به تنهایی حرکت می کردم ، احساس می کردم تحت مراقبت قرار گرفته ام.

ناگهان صدای قدم هایی را در تاریکی شنیدم. یکی از آن سرهای بزرگ سنگی ناگهان از مه بیرون آمد. این یک راهنمایی بسیار عظیم بود که روز قبل راهنمای من به من گفته بود “پدربزرگ” است.

من هرگز پدربزرگ پدری ام را ملاقات نکرده ام. او زمانی که پدر شخصی من 12 ساله بود درگذشت. اما وقتی به آن مجسمه نگاه کردم ناگهان برق گرفتم. فکر کردم “اوه پاپا”. “فقط بگذار من رد شوم.”

قدمها نزدیکتر شد. قلبم تند شد. من نمی دانستم چه چیزی نزدیک شده است.

و سپس یک اسب وحشی از مه بیرون آمد. اسب درست به من نگاه کرد. برای مدت طولانی ، ما و اسب و من به یکدیگر خیره شدیم. سپس او برگشت و دوباره در غبار ناپدید شد.

نیم ساعت بعد ، من در لبه آتشفشان بودم و داشتم می دیدم که خورشید در بالای اقیانوس آرام ترکیده است. هرچه خورشید در آسمان بالاتر می رفت ، مه صبح از بین رفت.

آن زمان بود که یادم آمد سالگرد درگذشت پدرم است.

محلی که اکنون در آن بودم توسط مردم بومی آن Rapa Nui نامیده شده بود ، اما کاوشگر هلندی Jacob Roggeveen آن را جزیره ایستر نامید ، پس از روزی که برای اولین بار در سال 1722 وارد شد.

آیا مسیح از مرگ زنده شد؟ من نمی دانم. من آنجا نبودم اما من می دانم که من اینجا روی زمین هستم زیرا پدرم مادرم را دوست داشت. در باغ من سنبل هایی برافراشته است. من می دانم که دوست داشتن چگونه است.

او اینجا نیست. اما روح او همه جا را فرا گرفته است: در موسیقی بتهوون ، در پوست انداختن زنگ های کلیسا ، در پرتوهای خورشید که بر فراز اقیانوس طلوع می کنند. و در امید بی پروای و غیرقابل توصیف ما برای این دنیای فرسوده ، مکانی بسیار زیبا و غم انگیز.

تایمز متعهد به انتشار است تنوع حروف به سردبیر ما می خواهیم نظر شما را در مورد این مقاله یا هر مقاله ما بشنویم. در اینجا برخی از نکات. و ایمیل ما این است: نامه هاnytimes.com.

بخش نظرات نیویورک تایمز را در دنبال کنید فیس بوک، توییتر (NYTopinion) و اینستاگرام.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>