یک محاصره ، یک برنامه تدارکاتی و یک نزول در یک نبرد قدیمی – دهه

[ad_1]

مارجا ، افغانستان – خلبانان افغان در مورد رویکرد خوشه کوچک پایگاههای عملیاتی رو به جلو در جنوب افغانستان در مورد چای و یک وعده ناهار پلوئو برنج بحث کردند ، دقیقاً مانند جراحان در مورد روش بعدی خود. سریع خواهد بود ، بیش از 40 ثانیه در زمین نخواهد بود ، هر دو بالگرد به طور همزمان فرود می آیند و قبل از اینکه سریع بلند شوند ، تجهیزات را بارگیری می کنند تا از مناطق فرود به راحتی هدف قرار بگیرند.

“آیا شما زره بدن دارید؟” یک خلبان از روزنامه نگار تایمز دیگر و من س askedال کرد.

همزمان با نزدیک شدن به پایگاه اول ، هنگامی که کمپ هانسون به نام یک مارین آمریکایی که در اوایل سال 2010 در آنجا کشته شد ، کمپ هانسون نامیده می شد ، یک پرواز جنگنده های کوچک شکل گرفت. اکنون به عنوان بازار کم شناخته می شود ، اما یک دهه بعد ، طالبان هنوز نزدیک هستند.

با کاهش سریع ارتفاع ، قبل از شعله ور شدن و لمس کردن به سمت پایین سخت کار کردیم. خدمه هلی کوپتر تجهیزات را از درهای باز بیرون انداختند ، روتورها گرد و غبار و شن و ماسه را بالا بردند.

درست در حالی که آخرین کالاها منقول شده بودند ، یک مرد پابرهنه به داخل هواپیما پرید ، احتمالاً یک افسر پلیس مستقر در پایگاه بود. او هیچ چیز را با خود حمل نکرد ، با تی شرت قهوه ای برنزه تاریک ، آشفته و نیمه دیوانه و وحشت زده به نظر می رسید. به نظر می رسید که او در جزیره ای مارون شده بود و ما نجات او بودیم. ما نبودیم

سربازی که تجهیزات را بارگیری می کرد ، در حالی که جیغ می کشید ، مرد را گرفت ، گرچه گریه های او به دلیل انفجار روتورها غیرقابل شنیدن بود. قبل از اینکه خدمه هلیکوپتر آنها را از در بیرون بفرستد ، سرباز با این مرد کشتی گرفت. هواپیما با هجوم هوا و سرعت از زمین خارج شد ، و قبل از اینکه به سمت بالا منجنیق شود ، از سقف خانه های مجاور آن کاسته شد. کل کار حدود 60 ثانیه طول کشید.

من برای اولین بار به عنوان یک سرباز 22 ساله تفنگدار دریایی در یکی از فصول قبلی جنگ آمریکا ، هنگامی که ارتش ایالات متحده فکر می کرد می تواند طالبان را شکست دهد تا تسلیم شود تا نیروهای امنیتی افغانستان بتوانند جنگ را تحویل دهند ، برای اولین بار به مارجه رسیدم. در حال حاضر هیچ آمریکایی در این پایگاه ها وجود ندارد و به سختی در جنوب افغانستان وجود دارد ، زیرا ارتش ایالات متحده آماده می شود تا ماه سپتامبر ترک کند (البته ممکن است زودتر باشد).

امروز مارجا چیزی شبیه آنچه سالها پیش مقامات نظامی آمریكا تصور كرده بودند نیست. این یک عالم کوچک استراتژی های ضد شورش شکست خورده ، پروژه های توسعه ای متروکه و کمپین های پرهزینه ریشه کن کردن مواد مخدر و صدها ، اگر نه هزاران نفر ، افغان و آمریکایی زخمی و کشته شده است.

نتیجه نهایی: دو پاسگاه باقی مانده تحت کنترل دولت که توسط جنگجویان طالبان محاصره شده اند.

دقیقاً 11 سال زودتر ، در 14 مه 2010 ، خودم را در پایگاه عملیاتی Forward Orge Marja یافتم ، یکی از دو پایگاه که برای پرواز یادبود دوست من ، گروهبان ، به این ماه رفتیم. جاش دسفرجس وی دو روز قبل در یک درگیری وحشیانه در بخشی که به سادگی “زولها” نامیده می شد کشته شده بود.

کل دسته آنجا بود. بچه هایی که تا ابد به نظر نرسیده بودم. ما بغل کردیم و خندیدیم ، حتی اگر روز بعد می دانستیم که از عینک آفتابی استفاده می کنیم تا کسی گریه ما را نبیند.

این سومین ماه عملیات مشتارک بود ، نمایش بزرگی از افزایش رئیس جمهور باراک اوباما که قرار بود روند جنگ را تغییر دهد. ما در فوریه همان سال به زمین نشستیم و با اولین تلاش ارتش افغانستان برای رسیدن به ارتش ، مارجه را تأمین کردیم. یک دولت آورده شد و نصب شد – یک دولت به اصطلاح در یک جعبه ، یک گروه منتخب از مقامات افغانستان برای جایگزینی رهبری محلی طالبان.

مأموریت مارجا – با حدود 15000 سرباز – قرار بود این استراتژی جدید اما در نهایت بی اثر را به نمایش بگذارد.

این ماه که دوباره دست به دست شد ، شواهد اندکی وجود داشت که بتواند توضیح دهد که چرا دوستان من و بسیاری از غیرنظامیان و سربازان افغان در اینجا کشته شدند.

ما با هلی کوپتر بلک هاوک افغان با علامت تماس عقاب 6-4 سوار شدیم. ستوان جک مک کین ، پسر سناتور فقید جان مک کین ، در سالهای اخیر به عنوان مشاور نیروی دریایی به آموزش این خلبانان افغان کمک کرده بود.

مأموریت های تأمین هلیکوپتر در هلمند بسیار خطرناک است و بیشتر سفرها به مراکز در Marja برای برداشتن کشته ها و زخمی ها است. این هواپیما به طور مکرر مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و در میان خلبانان ، مأموریت های مارجا با ترس و وحشت صحبت می شود.

این دومین روز آتش بس سه روزه برای تعطیلات عید سعید فطر بود و دو هلی کوپتر در یک مأموریت تأمین نیرو بودند و گوسفندهای مهم ، مهمات ، سیب زمینی ، پیاز ، شیر و اقلام مختلف دیگر را به مردان تحویل می دادند. در این پایگاه ها با کمی بیشتر از تفنگ ، مسلسل و خمپاره جدا شده است. گوسفندان را بسته و در کیسه های غلات پر می کردند ، متحجر می شدند و در تلاش برای رهایی بودند. خدمه حیوانات را به بهترین شکل ممکن آرام کردند.

شاهین سیاه از پایگاه افغانستان گسیل شده بین اردوگاه Leatherneck و Camp Bastion ، مراکز عظیمی که در اوج جنگ توسط آمریکایی ها و انگلیسی ها استفاده می شد ، استفاده کردند. اکنون آنها اساساً فقط ویرانه های غارت شده ای هستند که در کنار فرودگاه هوایی هنوز کارا هستند. در سال 2019 ، زمانی که طالبان بخشی از اردوگاه را پشت سر گذاشتند ، جت های آمریکایی مجبور شدند یکی از انبارهایی را که شورشیان خود را در آن محاصره کرده بودند ، بمباران کنند. ساختمان – یا آنچه از آن باقی مانده است – هنوز پابرجاست.

بعد از دویدن بازار کم ، قسمت بعدی لوازم را گرفتیم و پرواز کردیم بالای شهر ، این بار به سمت جنوب به FOB Marja رفتیم که اکنون به کمپ نوروز معروف است. از مارجا غالباً به عنوان یک شهر یاد می شود ، اما در واقع فقط تعدادی روستا در مزارع تریاک در بالای یک پروژه کشاورزی آمریکایی قرار دارند که از بالا مانند یک شبکه کاملاً مشخص تعریف شده است.

از پنجره می توانستم بازار کورو چاره را ببینم ، دهکده ای به شکل خرد کردن گوشت خوک که ما در ساعات اولیه عملیات در 13 فوریه 2010 به آن حمله کرده بودیم. من می توانستم سقفی را ببینم که در آن دو نفر از اعضای تیم من به سمت آنجا شلیک شده اند. انتهای آن روز ، قسمت متمایز بعلاوه شکل سقف که حتی از طریق شیشه های لک شده به وضوح قابل مشاهده است.

Cpl مت توکر ، فرمانده دوم من ، لنگر تیم و دوست نزدیک من ، قبل از اینکه دو بار از ناحیه بازو مورد اصابت قرار گیرد ، تا لبه راه رفته بود. ما او را برای پوشاندن کشانده بودیم و در حال کار برای پوشیدن تورنیکت بودیم ، زیرا سعی کردم به او اطمینان دهم که همه چیز خوب است. او کمی بیشتر از یک سال بعد در یک تصادف موتورسیکلت درگذشت. تفنگدار دیگر که از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت ، چند هفته بعد به مارجا بازگشت.

و رشته ای بود که من از جاش خداحافظی کردم. مسجدی که در کمین ما بود. خانه ای که من به تیم گفتم جاش مرده است. پایگاه گشتی که ما ایجاد کردیم ، COP Turbett ، به نام مهندس ، Cpl. جیکوب توربت ، که در ابتدای حمله کشته شد ، همراه با هرگونه مدرکی مبنی بر وجود آن ، از بین رفت. همانطور که بیش از یک دهه پیش آن را پیدا کرده بودیم ، پارکینگ و چادرها بار دیگر یک میدان بودند ، گویی که هرگز آنجا نبوده ایم.

بار دیگر ، من عینک آفتابی به چشم داشتم تا کسی در هلی کوپتر نتواند گریه ام را ببیند.

ما هبوط را به FOB Marja آغاز کردیم ، طرح آن به طرز مبهمی همانطور است که من آن را به خاطر آوردم. یک ساختمان مرکز منطقه جدید وجود داشت ، اما اسکلت قدیمی پایگاه ما باقی مانده بود ، استخر موتور هنوز قابل تشخیص است همانطور که در زمین صندلی ها و یک استیج قرار داده بودیم و تفنگ بین چکمه ها برای مراسم یادبود جاش جا افتاده بود. بناهاي اطراف آن تقريباً كاملاً خراب به نظر مي رسيد: سالها بمباران و درگيري هاي آتشي بين طالبان و آمريكا و سپس نيروهاي افغاني تلفات خود را متحمل شدند.

ما مانند گذشته با خشونت فرود آمدیم. گوسفندان را به همراه غذا و مهمات به زمین انداختند. این بار پنج سرباز با ما رفتند و مدت اقامت آنها در پاسگاه محاصره شده منقضی شده بود. جمع شده در پشت هلی کوپتر ، آنها سلفی می گرفتند و لبخندهای زیادی می زدند. خدمه هواپیما از Gatorades خود عبور کردند. آنها برای بیرون آمدن زنده به وجد می آمدند.

یک سرباز که حاضر نشد نام خود را اعلام کند ، چیزی کم گفت اما فقط اینکه این گروه طی دو سال گذشته در پایگاه بوده اند. بعدا گفت: “این یک مکان خطرناک است و هیچ غذایی وجود ندارد.”

با بالا و پایین رفتن از هوا ، مارجا از فاصله دور شد ، من نمی توانم به خط افتتاحیه مداحی دوستم برای جاش فکر کنم – 11 سال پیش که فقط چند صد یاردی از محل سربازان افغان سوار بر هلیکوپتر بود. دسته ها مونتاژ شده بودند ، لباس فرم کثیف و فرسوده بود ، روز فقط گرمتر می شد و اعزام خیلی فراتر از آن بود.

او شروع کرد: “پس در مورد آن سوار شدن چطور؟”

جیم هویلبروک گزارشگری را ارائه داد.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>